غلامرضا رفیعی.... چشمانش غرق در اشک است و با افتخار می گوید: من افتخار می کنم که در این مملکت با جوانانی مثل شما زنده هستم، اگرچه این زندگی سخت است. در فکه جانباز شدم. عملیات کربلای 5 بود به گمانم که تک تیرانداز بودم و کار به نبرد تن به تن رسید و...

آهی می کشد و ادامه می دهد:

25 سال است که در آسایشگاه بسر می برم. به نظرم اینجا برای من بهتر است. مردم و خانواده ام نمی توانند مرا تحمل کنند. من مریضم. باید با مریض های اعصاب جدی برخورد شود و اینجا با ما جدی برخورد می کنند پس بهتر است که اینجا باشیم تا به کسی آزار نرسانیم! من 5 فرزند و 2 نوه دارم، دوست داشتم بین خانواده ام باشم اما می بینم برایشان سخت است. پس همینجا بهتر است.

رضا پیرزاده با تن لرزان خود گفت: من تنها نیستم. 6 فرزند دارم که همیشه به من سر می زنند. قبلا در منزل مداوا می شدم اما به اینجا آمدم تا خانواده ام کمتر اذیت شوند. دلم نمی خواهد بگویم تا گمان نکنید که منتی بر کسی دارم، اما جالب است. مهمات ما تمام شده بود. کار جنگ به نبرد تن به تن رسید و ما چون مهمات نداشتیم، با آر پی جی 7 به جان دشمن افتادیم. همه بچه ها شهید شده بودند و ما چند نفر مانده بودیم. به بچه ها روحیه می دادم تا بتوانیم با آن وضعیت ایستادگی کنیم. ببینید هرچه بسیج و سپاه قوت بیشتری داشته باشند، جمهوری اسلامی قوت بیشتری می گیرد و هرچه به بسیج بها بدهند درواقع به خودشان بها داده اند. به جای آنکه از ما عکس بگیرید با دوستان شهید ما صفا کنید. من از شما خجالت می کشم. ما که کاری نکرده ایم. شما ذخایر انقلاب هستید و امیدوارم خدا شما را حفظ کند.

اینان کسانی هستند که گذشتند ،از آنچه ما لحظه ای از آن نمیگذریم!!!



فرماندهان و رزمنده های دیروز اند و فراموش شده گان امروز...

http://yaheydar110.blogfa.com/