رهبر انقلاب با تسبيح اين مادرشهيد ذکر مي​گويد
خراسان - مورخ پنج‌شنبه 1390/06/24 شماره انتشار 17933
نويسنده: مصطفي محمدجاني

فخرالملوک اتحاد تبريزي مادر شهيدان فاطمي از خيرين مدرسه‌سازي بود که دو فرزند خود را تقديم نظام و انقلاب کرده و در سفر دوم رياست جمهوري به قم هم نشان ايثار گرفت. اين مادر شهيد در سال 1310 متولد شد و در کنار مرحوم علي‌محمد فاطمي فرزندان انقلاب را تربيت کرد و زمينه‌ساز سعادت ايشان شد و خود نيز همراه با ديگر مردم به دفاع از انقلاب، آرمان‌ها و ارزش‌هاي انقلاب برخاست. وي پس از سال‌ها صبر بر داغ شکنجه‌ها و شهادت حميدرضا و فريد فاطمي، سرانجام به دليل مشکلات ريوي روز يک‌شنبه در بيمارستان مهراد تهران جان به جان‌آفرين تسليم کرد. محمدرضا فاطمي از شهداي انقلاب اسلامي يکي از فرزندان اين مادر است که به دنبال انجام اقداماتي عليه نظام ستمشاهي ساواک به وي مظنون و پس از کمين کردن در منزل آنان، وي را دستگير و سپس اعدام کرد. محمدرضا فاطمي از نابغه‌هاي زمان خود بود که در 17 سالگي وارد دانشگاه شريف شده و به تحصيل در رشته مکانيک پرداخت در حالي که تنها سه واحد به پايان تحصيل وي مانده بود توسط ساواک دستگير و به شهادت رسيد. فريد فاطمي يکي ديگر از شهداي دفاع مقدس است که خود در دانشگاه اهواز در رشته مهندسي شيمي تحصيل مي‌کرد که با آغاز جنگ وظيفه انقلابي و اسلامي خود را در دفاع از کيان اسلامي ديد و به جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شتافت. وي در جريان عمليات والفجر هشت به فيض عظيم شهادت نائل آمد و به ديدار محبوب خود شتافت. آنچه مي‌خوانيد گوشه‌اي از شرح ماجراي حضور رهبر معظم انقلاب در منزل آن مرحوم است که در خلال سفر معظم‌له به شهر مقدس قم انجام شد.

«آقا. آقا. آقا قربونت‌برم. آقا فدات‌بشم. تو رو خدا من رو دور آقا بگردون. تو رو خدا من رو دور آقا بگردونين.» اين‌ها را مادر شهيدي مي‌گويد که حالا ديگر روي ويلچر نشسته. رهبر را که مي‌بيند، به نفس‌نفس مي‌افتد. اصرار کرده بود که بياورندش جلوي در، براي استقبال. لابد مي‌خواست اولين نفري باشد که رهبر را مي‌بيند. از نيم‌ساعت پيش که شنيده ميهمانش فرد ديگري است، آرام روي ويلچر نشسته و آرام شکر خدا کرده و آرام اشک ريخته. اما حالا ديگر خبري از آن مادر آرام نيست. هنوز روي ويلچر نشسته و هنوز شکر خدا مي‌کند و هنوز اشک مي‌ريزد اما اين‌بار با صداي بلند. درست مثل دخترش. درست مثل نوه‌اش.

قبلا به مادر شهيد گفته بودند قرار است استاندار و رئيس بنياد شهيد بيايند و حرف‌هايشان را بشنوند و شايد هم فردا ببرندش به ديدار رهبر. رازداري کرده‌ بود و به کسي نگفته بود که قرار است فردا کجا برود. امروز هم منتظر استاندار بود و رئيس بنياد شهيد که گفتند قرار است رهبر بيايد به خانه‌شان. براي همين، مدام مي‌پرسد: «خواب مي‌بينم؟» دو پسرش شهيد شده‌اند؛ يکي قبل از انقلاب در سال 54 و ديگري پس از انقلاب در سال 64. سيدحميدرضا در زندان کميته مشترک ضدخرابکاري (موزه عبرت فعلي) بوده و حتي عکس شکنجه‌اش هم قاب ‌شده روي ديوار است. بعد از همين شکنجه‌ها بوده که اعدامش کرده‌اند. گوشه ديگر، عکس دو فرزند و پدرشان را بزرگ روي بنر چاپ و به ديوار نصب کرده‌اند. پدري که پس از شنيدن خبر شهادت سيدفريد در عمليات والفجر 8، فوت کرده و مادر را با يک دختر تنها گذاشته است.

صندلي رهبر را مي‌گذارند کنار عکس شهدا، ويلچر او را هم کنار صندلي رهبر. اما او مي‌خواهد به استقبال رهبر برود. براي همين با همان ويلچر مي‌برندش جلوي در. براي اين که نفسش نگيرد، به نوه‌ها مي‌گويد اسپري‌اش را بياورند. دو مدل اسپري مختلف توي گلويش مي‌زند. نوه‌ها چادرش را مرتب مي‌کنند و حالا او آماده استقبال از رهبرش است. رهبر مي‌نشيند و حال و احوالي با مادر مي‌کند و پرس‌وجويي از نحوه شهادت فرزندان و دعايي به حال فرزندان؛ «خدا ان‌شاءا... که هردوشون رو با پيغمبر محشور کنه. با اوليائش محشور کنه. خدا به شما اجر بده. چشم شما رو روشن کنه.» مادر از بيمار بودنش مي‌گويد و بستري بودن در بيمارستان. اين که خواب ديده رهبر به پرستارها گفته مواظب او باشند و اين که رهبر به او گفته خودم به عيادت شما مي‌آيم. «حالا خوابم تعبير شد.»

آيت‌ا... سعيدي (امام‌ جمعه قم) ادامه مي‌دهد: «ايشون يک‌بار حالشون خيلي بد مي‌شه. يک خانم دکتر خواب مي‌بينه که بهش مي‌گن به خانم فاطمي سر بزن. تو خيابون فاطمي. خانم دکتر اعتنا نمي‌کنه. اما 3 بار اين خواب رو مي‌بينه. شوهرش مي‌گه لابد خبري هست. ميان خونه ايشون. در هم باز بوده. خانم دکتر مياد بالاي سرشون و ايشون رو نجات مي‌ده.» آيت‌ا... سعيدي خاطره ديگري تعريف مي‌کند: «بعد از شهادت آقا سيدحميد، آدرس قبر را به مادر نمي‌دهند. فقط مي‌گويند تو بهشت‌زهرا دفن شده. اما ايشون مي‌ره و قبري رو به‌عنوان قبر پسرش مشخص مي‌کنه. بعد از انقلاب که اسناد منتشر مي‌شه، مي‌بينن که ايشون قبر پسرشون رو درست تشخيص داده بوده.از رهبر مي‌خواهد تا دعايش کند و رهبر جواب مي‌دهد: «من دعا مي‌کنم شما رو. شما هم ما رو دعا کنيد. دعاي شماها ان‌شاءا... پيش خداوند مسموعه، مقبوله.»

مادر شعري را که براي رهبر گفته، مي‌خواند و بعد هم خاطراتش را از زمان انقلاب تعريف مي‌کند. از زماني که پسرش را زنداني کرده بودند و او و همسرش را بارها به ساواک برده‌اند. از اين که به‌عنوان مادر، حس کرده سينه حميدرضايش موقع بازداشت، بين در و ديوار شکسته. خاطره‌هايش زنده شده... که بدون اين که وقت ملاقات بدهند، از او خواسته‌اند پسرش را مجبور به همکاري کند تا چرخ مملکت بچرخد، وگرنه اعدامش مي‌کنند و او جواب مي‌دهد که حميدرضا قبول نمي‌کند و اگر هم اين کار را بکند، من نمي‌بخشمش. معلوم است که شهادت حميدرضا برايش خيلي دردآور بوده. به خصوص زخم‌زبان‌ها و اذيت‌هايي که در کنار آن کشيده، «ساواک بهم گفت با اعدام پسرت، تا آخر عمر مهر ننگ رو پيشونيت زديم.»

پيرزن از خاطراتش مي‌گويد و رهبر اشک چشمش را با انگشت پاک مي‌کند و مي‌گويد: «همين شهادت‌ها پايه‌هاي جمهوري اسلامي را مستحکم کرد. اگر اين جوان‌هاي امثال فرزند شهيد شما، در دوران اختناق جهاد نمي‌کردند، مبارزه نمي‌کردند، صبر نمي‌کردند، اين اتفاق نمي‌افتاد. اگر مادرها و پدرها بي‌صبري مي‌کردند، ناراحتي اظهار مي‌کردند، ديگران را پشيمان مي‌کردند از رفتن اين راه، اين اتفاق نمي‌افتاد. اين اتفاقي که افتاد دنيا را تکان داد، تشکيل جمهوري اسلامي، اين به برکت همين مجاهدت‌هاي فرزندان شماست.» رهبر قرآن و سکه‌اي را به يادگاري به مادر مي‌دهد. مادر هم کفن‌اش را مي‌دهد تا رهبر امضا کند. بعد هم تسبيحي را که آماده کرده ‌بود، به رهبر هديه مي‌کند. انگشترش را هم درمي‌آورد که هديه کند: «نگين اين انگشتر از اولين سنگ قبر امام حسينه. مال پونصد سال پيش.» رهبر مي‌گويد انگشتر دست شما باشد بهتر است. همين تسبيح بس است و من با آن ذکر خواهم گفت.

برمي‌گردم داخل خانه و مي‌روم سراغ کفن تا رويش را بخوانم: «اللهم انا لانعلم منها الا خيرا. و انت اعلم بها منا. سيدعلي خامنه‌اي»

رهبر که بلند مي‌شود، قربان‌صدقه رفتن مادر دوباره شروع مي‌شود اما اين​بار به زبان ترکي: «آقا! اوزوم، بالام، سنه قربان.» و رهبر هم به همان ترکي جواب مي‌دهد. بقيه حرف‌ها هم به همين زبان ترکي ردوبدل مي‌شود و رهبر خداحافظي مي‌کند.

خانه‌اش پايگاه بود

مادر، اسطوره صبر و يک يار پروپا قرص جبهه و جنگ ماند. ناهيد فاطمي درخصوص فعاليت‌هاي مادر در زمان جنگ مي‌گويد: «در دوران جنگ يک يار پروپا قرص حمايت از رزمندگان بود و خانه‌اش يک پايگاه. فعاليت‌هايي که در جهت تقويت جبهه و کمک‌هايي که بايد به رزمندگان مي‌رسيد از اين منزل ارسال مي‌شد.»

وي مي‌افزايد: «در مناسبت‌ها، مدارس و مراکز مختلف در زمينه حجاب و انقلاب اسلامي و زندگي شهدا سخنراني مي‌کرد. آن موقع توان و انرژي خوبي داشت و چون خودش هم بسيجي بود بيشتر در بطن فعاليت‌ها بود اما رفته‌رفته بيماري ريه‌اش بيشتر شد و بر کليه، قلب و کبدش هم اثر گذاشت و اين‌طور شد که از فروردين سال گذشته تا زمان فوت حدود 8 بار در بيمارستان بستري شد.» خانه‌اش 8 سال پايگاه بوده. پشت جبهه کار کرده. دو مدرسه ساخته و اهدا کرده. تازه مي‌فهميم فلسفه پلاک و زنجير آويزان از گلدان را که رويش نوشته شده بود: «يادمان مردان آفتاب / آموزشگاه راهنمايي شهيدين فاطمي».