شوهر خاله زن دائی ام

مرحوم حاج قاسم همدانی بود ازخیرین بزرگ تهران در زمان خودش بود. یک روز دزد میاد خونش،وهمه زندگیشو بار ماشین میکنه. حاج همدانی وقتی از بیرون بخونه میرسه، کمین میکنه، آبروشو نمیبره....بعد که آقا دزده داشته میرفته، میره دستشو میگیره میبوسه ...میگه:عزیزم اگه تو نیاز داشتی به من میگفتی!! تقدیم میکردم...حالاهم هرچی از خونم بار زدی حلالت، ببر!! .بعد میبوستش...

اینها اسمش انسانیت یا نه...بهتر بگم آدمیت هست

...من وتو چه جوریم؟؟!!...میگن تموم فقرای جنوب شهر رو سرپرستی میکرد...میگن عاشق بوده ....

وقتی مرحوم شد مردم میخواستن با پای پیاده

 وپابرهنه ببرنش حضرت معصومه س

...آخه مزارش اونجاس....در طلائی حرم خانم نام همدانی وامضاء ویادگار اوست...خدا رحمتش کنه...من ندیدمش

ولی نام قشنگی بجا گذاشت :

هم نام قشنگ هم یاد قشنگ

http://mygod-d.blogfa.com/